توی این ٢ روز خیلی فکر کردم ، یک سال گذشت !
بله من در تاریخ ٠۴/٠٨/١٣٨۶ با یگانه همسرم ازدواج کردم و امروز یکسال از اون تاریخ می گذره ، خیلی زود گذشت اما خدا رو شکر می کنم چون همسر و زندگی خوبی دارم ، من نتونستم وب لاگم رو بروز کنم اما امروز دوست داشتم سالگرد ازدواجم رو به همسرم تبریک بگم .

خوش به حال آسمون كه هر وقت دلش بگيره بي بهونه مي باره ...
به كسي توجه نمي كنه ...
از كسي خجالت نمي كشه...
مي باره و مي باره ...
و اينقدر مي باره تا آبي شه...
آفتابي شه...!!!
كاش...
كاش مي شد مثل آسمون بود...
كاش مي شد وقتي دلت گرفت اونقدر بباري تا بالاخره آفتابي شي
سالهاست کودکانه دویده ام ، در فاصله ی خاکی میان آرزوها و خاطره هایم
هوا سرد بوده است و
هنوز هم .
هر بار با دستهای کوچکم از برکه مشتی آب برداشته ام
تا در انتهای مسیر ، به پای گیاهی بریزم که زنده ماندنش قاموس زیبای زنده ماندن منست
همیشه اما
پس از دویدنی شتابناک در حالی رسیده ام که چند قطره آب بیشتر
در دستهایم باقی نمانده و گیاه من ،
باز تشنه است
من دوباره خود را به برکه می رسانم ، آب بر می دارم ، می دوم و باز ،
نگاه تشنه اش ، مرا به دوباره رفتن و دوباره آمدن وادار میکند
سال هاست ...
****
خدای خوب !
از خستگی هایم شکایت نمی کنم ، از دوری برکه و گیاه
و نه حتی از دستهای کوچکم
فقط گاهی به این می اندیشم
که چه غمگین خواهد بود اگر در انتها ، تنها گواه بی وقفه دویدن من ،
رد پاهایم باشد ، در طول مسیری که تا آنروز ، قطعاً گِل شده است
و در یک سو مردابی مانده باشد و
سوئی دیگر ،
قامت خمیده ی گیاهی
****
با این حال ،
تا فرصت باقی ست خواهم دوید
خواهم دوید ، در فاصله ی میان آرزوها و خاطره هایم
فاصله ای
که آنرا
سرنوشت می خوانند .
بهمن یزدانی
۲۱/۰۳/۸۰
زندگي كوتاهتر ازآن است كه به خصومت بگذرد و قلب ها گرامي تر از آنند كه بشكنند آنچه از روزگار به دست مي آيد با خنده نمي ماند و آنچه از دست برود باگريه جبران نمي شود فردا خورشيد طلوع خواهد كرد حتي اگر ما نباشيم .
-------------------------------------------------------
۲۳
-------------------------------------------------------

زندگی معجون درد آوری است از لبخند های زود گذر
انبوه غم و اندوه و سيلاب اشک
زندگی باغ گلی است که از آن بايد چيد
عشق را... عاطفه را...
و به گلدان دل خويش نهاد
زندگی بودن نيست، زندگی زيستن است
زندگی جنبش و جاری شدن است
از سر آغاز تا به جايی که خدا می داند
زندگی رويا نيست زندگی زيبايی است
می توان بر درخت تهی از بار زد پيوندی
می توان در دل اين مزرعه خشک و تهی بذری ريخت
می توان از ميان فاصله ها رو برداشت
دل من با دل تو
هر دو بيزار از اين فاصله هاست

مي گويند شيشه ها بي احساسند !
اما وقتي روي پنجره بخار گرفته اي نوشتم
((خدايا خسته ام از بي كسي))
آرام گريست !!!

هي فلاني...؟...مي داني؟... مي گويند رسم زندگي چنين است !!!!!!!
مي آ يند....... مي مانند ....... عادتت مي دهند....... و مي روند.......
و تو در خود مي ماني ....... و تو تنها مي ماني .......
راستي نگفتي؟ رسم تو نيز چنين است؟
مثل همه ي فلاني ها هستي؟؟؟؟

