زندگي شايد همين باشد ...
*-_ميداني فلاني جان ! زندگي شايد همين باشد . يک فريب کوچک. من که باور کرده ام . بايد همين باشد_-* Welcome To My Weblog
RAVI

Home
Email
لوگوی دوستان بهمن يزداني من و تو = ما كيميا پنجره اي رو به عشق تنهاترين آسمان آبي زندگي پر از معماست آخر زندگي من

 

 

دو خط موازي زاييده شدند . پسرکي در کلاس درس آنها را روي کاغذ کشيد . آن وقت دو خط موازي چشمشان به هم افتاد و در همان يک نگاه قلبشان

تپيد و مهر يکديگر را در سينه جاي دادند . خط اولي گفت : ما مي توانيم زندگي خوبي داشته باشيم . و خط دومي از هيجان لرزيد .

خط اولی گفت : و خانه اي داشته باشيم در يک صفحه دنج کاغذ . من روزها کار مي کنم . مي توانم بروم خط کنار يک جاده دور افتاده و متروک 

شوم . یا خط کنار يک نردبان . خط دومي گفت : من هم ميتوانم خط کنار يک گلدان چهار گوش گل سرخ شوم . و يا خط يک نيمکت خالي در يک

 پارک کوچک و خلوت .خط اولي گفت : چه شغل شاعرانه اي و حتماْ زندگي خوشي خواهيم داشت . در همين لحظه معلم فرياد زد : دو خط موازي

هرگز به هم نمي رسند و بچه ها تکرار کردند : دو خط موازي هيچ وقت به هم نمي رسند . دو خط موازي لرزيدند . به همديگر نگاه کردند و خط

 دومي زد زير گريه . خط اول گفت : نه اين امکان ندارد .  حتما يک راهي پيدا ميشود خط دومي گفت : شنيدي که چه گفتند ؟ هيچ راهي وجود

 ندارد . ما هيچ وقت به هم نمي رسيم و دوباره زد زير گريه .خط اولي گفت نبايد نا اميد شد ما از اين صفحه کاغذ خارج مي شويم و دنيا را زير پا

مي گذاريم . بالاخره کسي پيدا مي شود که مشکل ما را حل کند ! ‌ خط دومي آرام گرفت و اندوهناک از صفحه کاغذ بيرون خزيد . از زير در کلاس

 گذشتند و وارد حياط شدند و از آن لحظه به بعد سفرهاي دو خط موازي شروع شد .آنها از دشت ها گذشتند ..... از صخره هاي سوزان ... از

 کوههاي بلند .... از دره هاي عميق .... از درياها .... از شهرهاي شلوغ .... آنها دانشمندان زيادي را ملاقات کردند . رياضيدانان به آنها گفتند اين

محال است . هيچ فرمولي شما را به هم نخواهد رساند  شما همه چيز را خراب مي کنيد . فيزيکدان گفت : بگذاريد از همين الان نا اميدتان کنم

 اگرمي شد قوانين طبيعت را ناديده گرفت . ديگر دانشي به نام فيزيک وجود نداشت .  پزشک گفت :‌از من کاري ساخته نيست . دردتان بي درمان

 است . شيمي دان گفت : شما دو عنصر غير قابل ترکيب هستيد اگر قرار باشد با يکديگر ترکيب شويد . همه مواد . خواص خود را از دست خواهند

 داد . ستاره شناس گفت : شما خود خواه ترين موجودات روي زمين هستيد . رسيدن شما به هم مساوي است با نابودي جهان . سيارات از مدارخارج

مي شوند . کرات با هم برخورد مي کنند . نظام دنيا از هم مي پاشد . چون شما يک قانون بزرگ را نقض کرده ايد . فيلسوف گفت : متاسفم جمع

 نقيضين محال است .

و بالاخره به کودکي رسيدند . کودک فقط يک جمله گفت : شما به هم مي رسيد .

يک روز به يک دشت رسيدند يک نقاش ميان گندم زار ايستاده بود و نقاشي مي کرد . خط اولي گفت : بيا وارد آن بوم نقاشي شويم در آن حتماْ آرامش

 خواهيم يافت و آن دو روي دست نقاش رفتند و بعد روي قلمش . نقاش فکري کرد و قلمش را حرکت داد . و آنها دو ريل قطار شدند که از دشتي

مي گذشت و آن جا که خورشيد سرخ آرام آرام پايين مي رفت .  دو خط موازي عاشقانه به هم رسيدند ؟!

 

و دو خط عاشقانه به هم رسیدند !!!

 

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ٢٩ دی ،۱۳۸٤ - RAVI