زندگي شايد همين باشد ...
*-_ميداني فلاني جان ! زندگي شايد همين باشد . يک فريب کوچک. من که باور کرده ام . بايد همين باشد_-* Welcome To My Weblog
RAVI

Home
Email
لوگوی دوستان بهمن يزداني من و تو = ما كيميا پنجره اي رو به عشق تنهاترين آسمان آبي زندگي پر از معماست آخر زندگي من

 

 

اول سال نو رو به تک تک شما دوستان تبريک ميگم

دوم از همتون می خوام برای من هم دعا کنيد

و سوم اينکه زندگی کن !!!

دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد که هيچ زندگی نکرده است . تقويمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود . پريشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بيشتری از خدا بگيرد . التماس و درخواست کرد . خدا سکوت کرد ! آسمان و زمين را به هم ريخت . خدا سکوت کرد ! جیغ زد و جارو جنجال به راه انداخت . خدا سکوت کرد ! به پر و پای فرشته ها پيچيد. خدا سکوت کرد ! کفر گفت و سجاده دور انداخت . خدا سکوت کرد ! دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد . خدا سکوتش را شکست و گفت : عزيزم ! اما يک روز ديگر هم رفت . تمام روز را به بد و بيراه و جارو جنجال از دست دادی . تنها يک روز ديگر باقيست بيا و اين روز را زندگی کن .او لابه لای هق هقش گفت :

اما با يک روز ... با يک روز چه کار می توان کرد ؟

خدا فرمود : آن کس که لذت يک روز زيستن را تجربه کند . گويی که هزار سال زيسته است و آن که امروزش را در نمی يابد . هزار سال هم به کارش نمی آيد . و آن گاه سهم يک روز را در دستانش ريخت و گفت : حالا برو و زندگی کن . او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می درخشيد . می ترسيد حرکت کند . می ترسيد راه برود . می ترسيد زندگی از لای انگشتانش بريزد . قدری ايستاد ... بعد با خودش گفت : وقتی فردايی ندارم . نگه داشتن اين زندگی چه فايده ای دارد . بگذار اين مشت زندگی را مصرف کنم . آن وقت شروع به دويدن کرد . زندگی را به سر و رويش پاشيد . زندگی را نوشيد و زندگی را بوييد و چنان به وجد آمد که ديد می تواند تا ته دنيا بدود . می تواند بال بزند . می تواند پا روی خورشيد بگذارد . می تواند ...

او در آن يک روز آسمان خراشی بنا نکرد . زمينی را مالک نشد . مقامی را به دست نياورد اما .......

اما در همان روز دست بر پوست درخت کشيد . روی چمن خوابيد و کفش دوزکی را تماشا کرد . سرش رابالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايی که نمی شناختندش سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد . او در همان يک روز آشتی کرد . خنديد و سبک شد . لذت برد و سرشار شد و بخشيد . عاشق شد و عبور کرد و تمام شد .

او همان يک روز زندگی کرد اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند . امروز او در گذشت . کسی که هزار سال زيسته بود !!!

 

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ٢۸ اسفند ،۱۳۸٤ - RAVI