اول سال نو رو به تک تک شما دوستان تبريک ميگم 

دوم از همتون می خوام برای من هم دعا کنيد 
و سوم اينکه زندگی کن !!! 
دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد که هيچ زندگی نکرده است . تقويمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود . پريشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بيشتری از خدا بگيرد . التماس و درخواست کرد . خدا سکوت کرد ! آسمان و زمين را به هم ريخت . خدا سکوت کرد ! جیغ زد و جارو جنجال به راه انداخت . خدا سکوت کرد ! به پر و پای فرشته ها پيچيد. خدا سکوت کرد ! کفر گفت و سجاده دور انداخت . خدا سکوت کرد ! دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد . خدا سکوتش را شکست و گفت : عزيزم ! اما يک روز ديگر هم رفت . تمام روز را به بد و بيراه و جارو جنجال از دست دادی . تنها يک روز ديگر باقيست بيا و اين روز را زندگی کن .او لابه لای هق هقش گفت :
اما با يک روز ... با يک روز چه کار می توان کرد ؟
خدا فرمود : آن کس که لذت يک روز زيستن را تجربه کند . گويی که هزار سال زيسته است و آن که امروزش را در نمی يابد . هزار سال هم به کارش نمی آيد . و آن گاه سهم يک روز را در دستانش ريخت و گفت : حالا برو و زندگی کن . او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می درخشيد . می ترسيد حرکت کند . می ترسيد راه برود . می ترسيد زندگی از لای انگشتانش بريزد . قدری ايستاد ... بعد با خودش گفت : وقتی فردايی ندارم . نگه داشتن اين زندگی چه فايده ای دارد . بگذار اين مشت زندگی را مصرف کنم . آن وقت شروع به دويدن کرد . زندگی را به سر و رويش پاشيد . زندگی را نوشيد و زندگی را بوييد و چنان به وجد آمد که ديد می تواند تا ته دنيا بدود . می تواند بال بزند . می تواند پا روی خورشيد بگذارد . می تواند ...
او در آن يک روز آسمان خراشی بنا نکرد . زمينی را مالک نشد . مقامی را به دست نياورد اما .......
اما در همان روز دست بر پوست درخت کشيد . روی چمن خوابيد و کفش دوزکی را تماشا کرد . سرش رابالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايی که نمی شناختندش سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد . او در همان يک روز آشتی کرد . خنديد و سبک شد . لذت برد و سرشار شد و بخشيد . عاشق شد و عبور کرد و تمام شد .
او همان يک روز زندگی کرد اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند . امروز او در گذشت . کسی که هزار سال زيسته بود !!!

