درد ...
درون سينه آهی سرد دارم
رخی پژمرده ، رنگی زرد دارم
ندانم ، عاشقم ، مستم ، چه هستم ؟
همی دانم دلی پر درد دارم !
دلم می خواست ، دنيا خانه مهر و محبت بود
دلم می خواست مردم دنيا ، در همه احوال با هم آشتی بودند .
طمع در مال يكديگر نمی كردند .
كمر بر قتل يكديگر نمی بستند .
مراد خويش را در نامرادی های يكديگر نمی جستند ،
ازين خون ريختن ها ، فتنه ها ، پرهيز می كردند ،
چو كفتاران خون آشام ، كمتر چنگ و دندان تيز می كردند !
قصه ...
رفتم به كنار رود ،
سر تا پا مست
رودم ، به هزار قصه ، مي برد ز دست
چون قصه درد خويش با اوگفتم
لرزيد و رميد و رفت و ناليد و شكست !
