زندگي شايد همين باشد ...
*-_ميداني فلاني جان ! زندگي شايد همين باشد . يک فريب کوچک. من که باور کرده ام . بايد همين باشد_-* Welcome To My Weblog
RAVI

Home
Email
لوگوی دوستان بهمن يزداني من و تو = ما كيميا پنجره اي رو به عشق تنهاترين آسمان آبي زندگي پر از معماست آخر زندگي من

درد ...

 

درون سينه آهی سرد دارم

رخی پژمرده ، رنگی زرد دارم

ندانم ، عاشقم ، مستم ، چه هستم ؟

همی دانم دلی پر درد دارم !

 

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ٥ آبان ،۱۳۸٤ - RAVI
 

دلم می خواست ، دنيا خانه مهر و محبت بود

دلم می خواست مردم دنيا ، در همه احوال با هم آشتی بودند .

طمع در مال يكديگر نمی كردند .

كمر بر قتل يكديگر نمی بستند .

مراد خويش را در نامرادی های يكديگر نمی جستند ،

ازين خون ريختن ها ، فتنه ها ، پرهيز می كردند ،

چو كفتاران خون آشام ، كمتر چنگ و دندان تيز می كردند !

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ٤ آبان ،۱۳۸٤ - RAVI
قصه ...

   رفتم به كنار رود ، 


  سر تا پا مست


رودم ، به هزار قصه ، مي برد ز دست


   چون قصه درد خويش با اوگفتم


                               لرزيد و رميد و رفت و ناليد و شكست !

 

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ٤ آبان ،۱۳۸٤ - RAVI